|
|
دوران كودکی
سالها از پي هم ميدويدند
,به
كنار هم مي نشستند وجاي خود را به سال جديد مي دادند,
در همان گيرو دار كه گردش چرخ,سال
540 را ازپرده غيب بيرون مي كشيد وبر صفحه تاريخ جاي مي داد,خداوند
به ابي بكر ابراهيم,پسري
كرامت فرمود. کنیه او را ابوطالب نیز نوشته اند .وی در شهر شادیاخ
ولادت یافت . چنانکه می دانیم پس از حمله غزان به سال 548
,
شهر نیشابور ویران شد و چندی بعد شادیاخ که در جانب راست نیشابور
واقع بود جای آن را گرفت و چون باز در حمله مغولان ویران گشت این
بار نیشابور به محل قدیم خود عودت یافت . بنابراین خواه عطار در
شادیاخ و خواه در کدکن که هر دو از اعمال نیشابور بوده اند
,
ولادت یافته باشد وی منسوب به شهر نیشابور هست و اینکه حاج خلیفه
او را در چند مورد از کتاب خود همدانی شمرده البته درست نیست . ابي
بكر ابراهيم مرد بيدار دل,خدا
شناس و
طريقت دان بود,در
نيشابور به دارو فروشي مي پرداخت ومحترم ومعزز مي زيست.
همسر ابراهيم,زني
پاك نهاد,خداپرست,زهد
پيشه وزاهد منش بود كه بيست وچند سال آخر عمر را به خلوت نشست بود,در
را بر كس وناكس بسته وتنها به پرستش خداي يگانه مي پرداخت(خسرونامه
چاپ تهران).
اين زن وشوهر دين دار,به
دامن عنايت پيامبر گرامي اسلام دست زدند وبه شرف نام عزيزش,پسر
را " محمد" ناميدند "ابو حامد" كنيه اش كردند:
|
|
آنچه آنرا صوفي آن گويد بنام |
|
ختم شد آن بر محمد والسلام |
|
|
|
من محمد نامم واين شيوه نيز |
|
ختم كردم چون محمد اي عزيز |
|
ابو حامد محمد,در
شهر نيشابور پرورش يافت,به
استاد سپرده شد,علم
وفضل آموخت و" فريدالدين" لقب يافت. سالهای کودکیش به احتمال قوی
در اواخر عهد سنجر گذشت . در فاجعه غز (548) که نیشابور و خراسان
به دست آن ها افتاد فریدالدین محمد شش یا هفت سالی بیشتر نداشت .
ماجرا یک شورش خشم آلود مشتی تر کمان شبانکاره بود – که از ناچاری
با سلطان به چالش برخاسته بودند . فقط بی تدبیری سلطان و امیران
در گاه آن را به یک فتنه خونین تبدیل کرده بود – فتنه غز
,
حادثه چنان عظیم
,
چنان موحش
,
و چنان درد ناک بود که نمی توانست در خاطر کودک خردسال تاثیر درد
انگیز خود را باقی نگذاشته باشد .
چند سال بعد وقتی فتنه غز فروکش کرد و پایان یافت فریدالدین محمد
دوران مکتب را می گذرانید . در خانه و شاید در مکتب نیز او را نه
محمد
,
بلکه محمشاد یا چیزی شبیه آن که درآن نواحی به جای محمد بکار می
رفت
,
می خواندند. در شادیاخ یا نشابور
,
هر جا بود محمشاد از آنچه در آن ایام در مکتب ها آموخته می شد بهره
می گرفت .خط و حساب و قرآن – با مایه یی از شعر و ادب عصر . درین
مدت خراسان بارها دست به دست شده بود . سنجر از اسارت غز رهایی
یافته بود . به تختگاه خود در مرو بازگشته بود
,
و به اندک فاصله از اندوه دوران اسارت وفات یافته بود (552) . بعد
از او خراسان بین خویشان و سرکردگان سپاه او دست به دست شده بود .
با این حال قحطی و ویرانی همچنان بر تمام آن سایه انداخته بود .
بازگشت سنجر تجدید عمارت آن را ممکن نساخته بود . جنگ های خانگی آن
را همچنان به دست قحطی و بیماری رها کرده بود . وحشت و اضطراب
سالهای هرج و مرج همچنان بر سراسر آن سایه انداخته بود .
فرید الدین محمد
,
این وحشت و اضطراب را هنوز در اعماق قلب و روح خود احساس می کرد .
سالهای بعد
,
در مکتب و مدرسه
,
تجربه های تازه یی برایش حاصل می شد . در مدرسه با دانش های عصر
آشنا می شد و در داروخانه پدر اسرار حرفه او را می آموخت . با این
حال خاطره سالهای غز
,
قریحه شاعرانه یی را که از همان ایام در خاطر او می شکفت در خط
احساس درد و دغدغه می انداخت . یاد آن ایام به وی خاطر نشان می کرد
که دنیای او در حال فرو ریختن و در هم شکستن است . وقتی آن ماجراها
را به یاد می آورد
,
خود را دچار کابوسی هولناک می یافت . همه چیز را محکوم به نیستی
,
همه چیز را در معرض تزلزل
,
و همه چیز را در کام فنا می دید .
در همان سالها که او دوران مکتب را می گذرانید
,
واقعه غز عده یی از غارت زدگان شهر را از شدت هول به صاعقه جنون
دچار کرد . عده یی را به خاموشی ناشی از بهت
,
یا تند زبانی ناشی از بیطاقتی دچار ساخت . بی نظمی بیشتر اعتراض
بیشتر را در خاطرها بر می انگیخت و اعتراض بیشتر جسارت بیشتر را
طلب می کرد – که جز دیوانگی یا دیوانه نمایی هیچ چیز آن را قابل
تحمل نمی ساخت . عده یی ازین دیوانه نمایان
,
عاقلان واقعی بودند اما در پرده این جنون الهی که به آن شهرت پیدا
می کردند
,
سخنگویان جناح معترض جامعه می شدند . نه فقط ارباب قدرت
,
بزرگان عصر و حتی عالمان شهر را مسوول آن بی نظمی ها می خواندند
,
بلمه احیانا بر دستگاه آفرینش - که درنزد اکثر مردم قدرت ناسزایان
و عجز و ضعف ارزانیان ناشی از مشیت واقع در ورای آن بود – نیز بی
پرده یا در پرده اعتراض می کردند .در گیر و دار این احوال که در
نیشابور مدرسه ها ویران
,
مسجدها بی رونق و بازارها دچار رکود بود
,
عطارزاده جوان اشتغالی را که پدرش به کار داروخانه داشت با نظر
تعجب و تحسین می نگریست . برای فریدالدین محمد که در سال 553
تدریجا به بلوغ نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود
دوران نوجواني وجواني
درگيروداري كه در آن روحانيان وصوفيا پيوسته تلاش ميكردند تا بر
پيروان مكتب خود جمعي تازه بيافزاييند
,عطار
مي باليد وبزرگ ميشد به ستيزه هايي كه شافعيان با حنفيان واشعريان
با كراميان وديگر فرقه هاي مسلمان با يكديگر داشتند;
مي نگريست وبصفا ويكرنگي واتحاد ويگانگي,بيشتر
دلبستگي مي يافت وچنين يود كه ديگر ازجنگ " هفتادو دوملت" آزرده
خاطر گشت ودرپي كشف حقيقت بر آمد واز كساني كه " ره افسانه "
ميزدند,بيزاري
گرفت وكوششي شي گير آغاز كرد تا بتواند از رهگذر آن دل را صفا دهد
وجمال دلدار را درآيينه جان بنگرد واز اين غوغاها كه شهر نيشابور
را به پادرمياني پيشوايان مذهبي,پركرده
بود;رهايي
يابد .پس به جستجو درآمد ودر جهان آفرينش,به
انديشه نشيت وكوشيد كه نخست خود را بشناسد واز رهگذر آن به خدا
شناسي نايل آيد.اين جستجو گري از يكسووسخنان پدرش " ابي بكرابراهيم
" كه خود به تصوف گرويده بود,از
سوي ديگر,
باعث شد كه عطار سوي دير مغان در پيش گيرد واز همان سالهاي نخستين
زندگي به " درويشان " توجه كند ودر احوال وآداب ايشان,به
تفكر در آيد.
انديشه ژرف گراي وتابناك عطار كه با بينشي تيز بين در آميخته بود,اندك
اندك وي را به " تصوف " روي آورساخت وسخن سراي نيشابور,در
كار درويشان بذره شكافي پرداخت وبا باريك بيني,
روش آنان را به بررسي گرفت وسر انجام شيفته انان شد وبه صوفيان
دلباخت وبه شيوه آنان گرويد.اما چون انديشه اي سحر آفرين وطبعي
گوهرزاي داشت,استاد
نديده,به
كرسي استادي رسيد ودرس نياموخته,ره
آموز صد مدرس شد. فریدالدین محمد که در سال 553 تدریجا به بلوغ
نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود . ولي عشقی مر موز
او را بسوی خانقاه
,
وزندگی صوفیانه
,
می کشاند اما بیشتر دوست داشت راه خانقاه را از میان مدرسه یا
بازار پیدا کند . همان اندازه که در مدرسه صرف اوقات کرده بود
,
در داروخانه هم رفت و آمد کرده بود و بازار و مدرسه هر دو برایش
جاذبه داشت . در هر دو جا می توانست راه خود را بسوی آفاق تفرید و
تجرید که راه صوفیان و طرق اولیا و قدیسان بود بگشاید . اما
داروخانه پدر راه نزدیک تر و ایمن تری را پیش رویش می گسترد . از
راه داروخانه به عرصه بازار راه می یافت با محترفه و طبقات عامه که
از دسترنج خود نان می خوردند
,
آشنا می شد با طبقات رو ستایی که کالای خود را به شهر م یآوردند
گفت و شنود پیدا می کرد و می توانست از راه معالجه بیماران آلام
انسانی و احوال نفسانی خلق را در ک کند – و بدینگونه در آفاق انفس
سیری را که در آفاق و انفس برایش ممکن نمی شد وسیله یک سلوک بی سیر
سازد .
فریدالدین محمد
,
که در مدارس نیمه ویران و در نزد علما و مدرسان افسرده دل و مصیبت
دیده شهر
,
علوم رایج عصر را از فقه و قرآن تا طب و فلسفه آموخته بود
,
از مدرسه رخت به دکان کشید – به داروخانه پدر . در اینجا "فرید"
فرصت تازه یی برای شناخت داروها
,
تجربه در کار درمان بیماری های شایع در ولایت و آشنایی با آلام
طبقات ضعیف اهل شهر و روستا یافت . استفاده ازین فرصت وی را به نیک
و بد زندگی عامه آشنا ساخت
,
مطالعه کتاب های طب و دارو شناخت را که لازمه مهارت در حرفه بود بر
وی الزام کرد
;
و برای گرد آوردن گیاهان دارویی به جستجو در طبیعت
,
در کوه و صحرا
,
واداشت . هر چه بیشتر درین زمینه مطالعه و تتبع کرد حذاقت بیشتر
یافت و بر رونق و اعتبار داروخانه پدر افزود .
در همان حال فراغت های نادری را که در خانه یا صحرا برایش حاصل می
شد صرف مطالعه کتاب های صوفیه و اشتغال به تمرین در شعر و شاعری می
کرد . از مطالعه مطالعه کتاب های صوفیه یاد داشت های جالبی در
احوال و مقامات زهاد
,
وعاظ
,
و اولیا مشایخ جمع می آورد که مرور بر آنها برای خود وی هم عبرت
افزا و تفکر انگیز بود . در زمینه شعر و شاعری در آن اوقات اوحد
الدین انوری شاعر درابر سنجر هنوز شهرت و قبول بیمانند داشت – و
فرید عطار البته از تاثیر سبک و اندیشه او بر کنار نبود . اما
آشنایی با شعر سنایی که حتی انوری را به رشک و تعریض انداخته بود
,
با طبع او که مایل به شعر وعظ و تحقیق بود بیشتر سازگاری داشت .
شعر خاقانی که در همان سالهای مکتب
,
یک قصیده معروف او در رثای محمد بن یحیی
,
در شهر دست به دست می شد
,
سر مشق های تفکر انگیزی در زمینه شعر وعظ و تحقیق به وی ارائه می
کرد . تعدادی از شاعران دیگر عصر
,
کسانی چون ظهیر فاریابی
,
مجیر بیلقانی
,
فلکی شروانی و جمال الدین محمد اصفهانی هم در ین ایام در همین
زمینه گه گاه اشعار جالب می سرودند . فرید عطار
,
تحت تاثیر تمایلات زاهدانه خویش و به اقتضای معمول عصر
,
به شعر وعظ و تحقیق گرایش یافت و بر خلاف بسیاری ازین شاعران به
دربارهای عصر و مجالس اعیان ولایت هم علاقه یی نشان نداد و از
ارتباط با آنها خود را کنار کشسد . داروخانه برایش از درابر
فرمانروایان جالب تر بود . حتی وسوسه مدرسه و قیل و قال مساله هم
که کامیابی در آن برایش دشواری نداشت خاطرش را جلب نمی کرد . از
تصوف که بیش از هر چیز خاطرش را به خود می کشید شیوه قلندر و راه
اهل ملامت را بیشتر می پسندید . این گرایش به او الزام می کرد تا
به خرقه زهد در نیاید و در زی و لباس عوام خلق
,
در میان آنها نفس زند و معاملات روحانی خود را بر خلق آشکار نکند .
ازین رو سالها گذشت و او همچنان در دکان خویش دست بر قاروره و نبض
رنجوران و فقیران و دل با عوالم معنوی و احوال مقامات اهل تصوف
داشت . چیزی که او را از این هر دو مشغولی باز می آورد و فراغت
گونه یی می داد شعر بود که در آن
,
هر روز مایه و پایه بلندتر می یافت .
هنوز سی ساله بود که در زمینه زهد و تحقیق شعر او درد آمیز
,
عبرت آگند و تفکر انگیز بود . مرگ اندیشی و دغدغه زوال و فنا در
همان ایام چنان بر خاطر جوانش چیره بود که در سنین سی سالگی خود را
در "نیمه شصت" از عمر می یافت . گویی سایه مرگ و فنا را که دیگران
در سنین پنجاه و شصت سالگی در دنبال خویش می یابند او از همان سی
سالگی در تعقیب خویش می دید . اندیشه اغتنام وقت که لازمه چنین
ادراک پیش از وقت نیز هست در ایام در شعرش گاه التزام توبه و گاه –
به ندرت – التزام لذت جویی را الزام می کرد .
سال ها بعد که عمرش از چهل هم گذشته بود
,
ظاهرا اشتغالش بیشتر در نظم کردن قصاید زهد آمیز و غزلهای صوفیانه
بر شیوه سنائی غزنوی بود – و در ین هر دو زمینه نیز آثار ارزنده و
دلاویز به وجود آورد . درین مدت غیر از مثنویات سنایی که شهرت بعضی
اجزای آنها خاطر فرید الدین محمد را به تقلید و تتبع آنها جلب می
کرد منظومه یی چند که از شاعران اران و عراق به خراسان می رسید نیز
علاقه وی را بهنظم مثنویات می افزود . شاید تحفه العراقین خاقانی و
مخزن الاسرا نظامی هم در همین ایام به خراسان رسده بود . در واقع
در همین اوقات یا چندی بعد که مسافران ری و عراق اشعار نظامی را به
خراسان آورده بودند و عوفی مولف تذکره لباب الباب نمونه هایی از
نظم نظامی به دست آورده بود . چنان پیداست که از همین ایام تا
نزدیک به پایان عمر اوقات عطار
,
بیشتر در نظم مثنویات گذشت و تقریبا تمام اندیشه او درین سی یا چهل
سال پایان عمر صرف تامل در حالات و مقامات روحانی
,
مطالعه در احوال و اقوال مشایخ و تفکر در مقالات ابدال
,
مجذوبان
,
و اولیا گشت .
در تمام این مدت
,
شیخ بازار
,
خود را از رویدادهای عصر بر کنار نگهداشت . شایعات مربوط به قران
کواکب و بروز طوفان که حکم انوری در آن باب معروف است
,
و همچنین ماجراهای مربوط به منازعات خوارزمشاهیان و خراسان
,
حتی ظهور سلسله شیخ کبری و اختلاف خلفای او با مشایخ خراسان که در
نیشابور رویدادهای روز محسوب می شد هیجانی در او برنینگیخت . چون
اندک اسباب معاش برایش حاصل بود از اینکه اسباب معیشت را از مستمری
پادشاهان یا از وجوه اهل مدرسه و فتوح اهل خانقاه بجوید فراغتی
داشت . معاشرتش ماورای دیدار خویشان و دوستان بازار و محله
,
تقریبا منحصر به دیدار مشایخ و زهاد عصر بود . جز این هیچ نشانی از
هر روزینه او در اشعار و نوشته هایش باقی نیست .
با این حال عزلت جوی و انزوا طلبی وی را از دیدار با شیخ مجد الدین
بغدادی صوفی و عارف خوارزمی که مقیم نشابور بود مانع نمی آمد . اما
با او
,
یا شیخ و مرشد او نجم الدین کبری که مجد الدین در خراسان نایب و
نماینده او محسوب می شد رابطه مریدی و مرادی نداشت حتی مجد الدین
وقتی شیخ بازار به دیدارش می رفت
,
او را همچون یک شیخ کامل و سالک واصل با نظر تعظیم تلقی می کرد .
یک بار که عطار به دیدنش رفت مجدالدین او را به کنایه از مردان خدا
خواند. ظاهرا احوال عطار نشابور در آن ایام او را زاهدی متعبد و
صوفی یی عاری از دعوی نشان می داد .
در همین سالهای آخر عمر
,
دیدار بها ولد بلخی واعظ و زاهد معروف خراسان و ماورا النهر برای
او مایه شادی و دلنوازی شد . بر وفق روایات مقارن هجوم مغول به
ماورا النهر که بها ولد به همراه خانواده خویش از طریق خراسان به
بغداد و حج می رفت در نشابور با شیخ عطار دیدار کرد . عطار
,
جلا ل الدین محمد فرزند بهاولد را که در آن هنگام کودکی نا بالغ
بود تشویق کرد و نسخه یی از اسرار نامه خویش را نیز به او هدیه کرد
. تاثیری که اسرار نامه و سایر آثار عطار در کلام مولانا باقی
گذاشت احتمال وقوع این ملاقات را تایید می کند . با آنکه در آثار
مولانا و در هیچ یک از نوشته های عطار به این واقعه اشارت نیست
قراین گونه گون هست که این ملاقات را از لحاظ تاریخ قابل قبول نشان
می دهد .
نیم قرنی بعد از فاجعه غز (548) فرید عطار به آستانه شصت سالگی
نزدیک شده بود – موضعی از عمر که از نیمه شصت سالگی بدان می اندیشد
و لاجرم پنجاه و هشت سالگی (598) برایش با شصت سالگی چندان تفاوت
نداشت . اکنون در بازار نیشابور و در بین کسانی که به داروخانه می
آمدند شیخ خوانده می شد – شیخ عطار نیشابور . اوقاتش بیشتر در نظم
مثنویهای عرفانی یا در تفکر در تنسیق مطالب آنها مصروف می شد .
زهدی عاری از ریا در دامنش چنگ زده بود و هر روز او را بسوی عزلت
بیشتر می برد – و نسبت به دنیایی که پیرامون او غرق غفلت و جویای
لذت بود بی اعتناتر می کرد .
ده و دوازده سالی بعد
,
که شیخ خود را در قله عمر هفتاد می یافت در شهر خویش تقریبا غریبه
بود . آشنایان و همسالانش در گذشته بودند
,
و در پس آنها نسلهای تازه در رسیده بود
,
نیشابور حکام و عمال و طلاب و زهاد تازه ی پیدا کرده بود که شیخ
پیش از آن آنها را ندیده بود و در آنها به چشم دوستی نمی نگریست .
قدرت به دست پادشاهان خوارزم افتاده ود و قدرت مخوف خوارزمشاه –
سلطان علاالین محمد – نیشابور را به شدت در کام استباد خویش می
کشید .
شیخ عطار با دنیای عصر تقریبا هیچ رابطه یی نداشت . در خلوت انزوای
او
,
در مسجد یا خانه
,
چیزی جز اندیشه خدا راه نداشت – خوف عاشقانه
,
رجا عاشقانه
,
و عبادت عاشقانه . نسبت به بیماران خویش شفقت پدرانه را هرگز گم
نکرده بود اما خود او غرق در رویاهای صوفیانه بود – رویاهای
صوفیانه یک سالک بی مرشد
,
یک شیخ بی خانقاه . اندیشه این جستجوی عاشقانه در خواب و بیداری
,
در خلوت و در بین عام خلق او را دنبال می کرد . دلنگرانی او خدا
بود – یاد او هرگز خاطرش را ترک نمی کرد . این عظمت بی پایان
نامرئی هدف تمام احساسات
,
تفکرات و رویاهایش بود . او را می جست
,
او را دنبال می کرد و می خواست در آن فانی و مستهلک شود .
در غزلیات خویش هر چه از عشق می سرود مربوط به این لایتناهی دسترس
ناپذیر بود – که غزل او را قلندرانه
,
نومیدانه و احیانا بی بند و بار می کرد در منظومه یی که به نام
اسرار نامهخ سرود
,
رازهایی را جستجو می کرد که می تواند او را تصفیه کند
,
از آلایش ها بیرون آورد و شایسته عشق وی سازد . در آنچه به نام
تذکره الاولیا جمع آورد رد پای پویندگان راه خدا را دنبال کرد – با
شوق و آرزویی که لفظ به لفظ این اثر آن را بی نقاب می کرد . در
الهی نامه هر چه را ما سوای او بود
,
افسانه
,
پندار و یا رمزی از عظمت و کمال بی انتهای او نشان
می داد . در مصیبت نامه
,
در جستجوی ره یافت او به دامن هر نبی و هر ولی دست زده بود و در
منطق الطیر به دنبال مرغ سلیمان تا آستانه فنا به پیشگاه او راه
یافته بود – و با این حال عشق او
,
وصل و فراق او
,
و قرب و بعد او روزها و شب ها خاطرش را در رویاهای طلایی فام
عاشقانه مستغرق می داشت .
از فاجعه غز (548) تا فاجعه معول (618) هفتادسالی می گذشت و درین
مدت عمر شیخ لااقل به حدود هفتاد و هشت رسده بود . اما طول
مدت استغراقش در عزلت و زهد و ریاضت
,
نیروهای جسمانی او را به شدت و بیش از اقتضای این عمر به تحلیل
برده بود . در این سنین اگر
هم می خواست ار آنچه در بیرون از
عزلتکده او روی می دهد آگهی به دست آورد ,
چشم و گوش و زبانش دیگر یارای آن را نداشت – وجان
و دلش در حالی بود که جز عشق دیدار
, و شوق دریافت لقا محبوب هیچ
چیز علاقه اش را بر نمی انگیخت .
نحوه شهادت عطار
نیشابور در کنار شادیاخ در فاصله حمله غز ها تا حمل مغول دوباره به
عظمت و قدرت گذشته اش دست یافته بود . باروی شهر مرمت شده بود
,
بازارش دوباره رونق یافته بود و "احداث" و "مطوعه"
اش که در ثغزها اوقات می گذراندند درین فاجعه برای دفاع از آن
,
بازگشته بودند
,
آمادگی نشان می دادند . از وقتی شهر هدف هجوم واقع گشته بود
,
جوانان نیشابور با جنب و جوش فوق العاده یی آماده درگیری با "کفار"
مهاجم بودند . بر خلاف دوران غز که نیشابر در آن ماجرا غافلگیر شد
,
این بار بدون هیچ تردید و تزلزلی با مهاجم به چالش و مقاومت ایستاد
. در مقابل خود باختگی سلطان محمدکه با ضعف و خواری از پیش سپاه
چنگیز گریخته بود و ماورا النهر و خراسان راعرضه قتل و کشتار دنبال
کنندگان خویش ساخته بود
,
احداث غیرتمند خراسان در شهرها در ایستاده بودند – و در نیشابور که
خاطر هجوم غز را هوز به خاطر داشت برای آنها تسلیم به مهاجم کافر و
وحشی غیر ممکن بود .
بالاخره شهر به محاصره افتاد و محاصره طول کشید . از هر دو جانب
کوشش و کشش در میان آمد . مغول تا اینجا با چنین مقاومت سر سختانه
یی بر نخورده بود . اهل نیشابور حتی یک تن از عزیز کردگان چنگیز را
که داماد "خانگ نیز بود کشته بودند . لاجرم بی آنکه این مقاومت در
هم بشکند پیشرفت قوم به آنسوی خراسان ممکن نبود . ازین رو در دفع
آن از جانب آنها به جد تمام پافشاری شد .
سرانجام شهربا شادیاخ
,
به دست دشمن افتاد (صفر 618) و عرضه غارت و کشتاری بی امان گشت .
طی دو هفته به خون کشیده شد ,
تمام آن به غارت رفت ,
بکلی ویران شد و تقریبا با خاک یکسان گشت و تبدیل به دشت و بیابان
شد . هیچ کس از مرگ که در موکب خان
مغول از هم سو روان بود نرست .
معدودی صنعتگران و محترفه هم که از دیگران جدا شدند و به درگاه خان
فرستاده شدند زندیگیشان مرگ
واقعی بود .در شادیاخ هر کس از
بیغوله ها مجال فراری یافت در دم دروازه های ویران به اسارت قوم
افتاد .
عطار پیر
,
فریدالدین م |